ویزگیهای حکومت حضرت علی (ع)

پس از عهده دار شدن مسؤولیت دو کار را وجهه همت و در راس برنامه خود قرار داد: یکی پند و اندرز و اصلاح روحیه و اخلاق مردم و بیان معارف الهی که نمونه اش نهج البلاغه است , و دیگری مبارزه با تبعیضات اجتماعی

ویزگیهای حکومت حضرت علی (ع)
از دیدگاه شهید مطهری
برنامه علی( علیه السلام)
در یک جریان بحرانی عظیم در کشور اسلامی بود که امیرالمؤمنین زمام امور را به دست. امیرالمؤمنین با کرامت و توجه به سختیها  زمامداری را قبول کرد . پس از عهده دار شدن مسؤولیت دو کار را وجهه همت و در راس برنامه خود قرار داد : یکی پند و اندرز و اصلاح روحیه و اخلاق مردم و بیان معارف الهی که نمونه اش نهج البلاغه است , و دیگر مبارزه با تبعیضات اجتماعی . علی تنها به اصلاح درون و آزادسازی معنوی قناعت نکرد , همچنانکه تنها اصلاحات اجتماعی را کافی ندانست , در دو جبهه دست به اصلاح زد . آری این است برنامه اسلام .
این بود که اسلام در دستی منطق دعوت و برنامه تعلیم و تربیت در راه یگانگی فردی و اجتماعی انسانها در جهت خداپرستی داشت و در دستی دیگر تیغ برای قطع روابط نامتعادل انسانی و درهم ریختن طبقات اجتماعی و درهم شکستن طاغوتها .
امیر المؤمنین صراحت به خرج داد سیاست او صریح بود نمیخواست کاری را که میخواهد بکند در دلش مخفی نگه دارد و بگوید فعلا حرف صریحی نزنم تا این مردم که امروز آمدند و با ما بیعتکردند , خیال کنند که این نظم موجود , همانطوری که هست حفظ میشود ولی بعد که روی کار سوار شدیم برنامه هائی را که میخواهیم اجرا میکنیم در نگاه علی معنای این عمل اغفال است بهمین جهت است که بالصراحه اعلام میکندای کسانیکه امروز با من بیعت میکنید , بدانید که من شما را اغفال نمی کنم, برنامه حکومتی من چنین است .
با اعلام این برنامه از همان روزهای اول مخالفتبا حکومت علی ( ع ) آغاز شد اولین مخالفت رسمی در شکل جنگ جمل متجلی گردید طلحه و زبیر , دو شخصیت خدمتگزار اسلام در زمان پیامبر بودند ولی در دوره عثمان بدلیل وضع مخصوص دستگاه خلافتو رشوه های کلانی که عثمان به آنها میداد , به صورت ثروتمندان بزرگی در آمده بودند و حالا اینها میدیدند که علی قصد مصادره اموالشان را دارد زبیر که هر وقت بیت المال تقسیم میشد , سهمش از ده , بیست هزار دینار کمتر نبود , حالا میدید علی موقعی که بیت المال را تقسیم می کند , برای او سه یا چهار دینار میدهد , و همان مقدار هم به غلام او و این مسئله البته برای زبیر قابل تحمل نبود برای طلحه نیز وضع به همین منوال بود به این ترتیب ایندو مقدمات جنگ جمل را فراهم کردند .
بدنبال جنگ جمل , جنگ صفین بپا شد معاویه که از بستگان عثمان بود , حدود بیست سال فعال مایشاء و حاکم مطلق منطقه سوریه بود و در این مدت توانسته بود پایه های حکومتش را به اندازه کافی مستحکم کند علی ( ع ) بعد از بیعت فرموده بود من به هیچ وجه حاضر نیستم پای ابلاغ معاویه را امضاء کنم و او باید بر کنار شود مصلحت اندیشان میگفتند آقا بطور موقت هم که شده مدتی او را بر سر کار نگه دارید فرمود هرگز این کار را نمیکنم و به دنبال این پاسخ , معاویه جنگ صفین را به راه انداخت .
بدنبال جنگ صفین جنگ خوارج بر پا شد , که ماجرایش را همه کم و بیش میدانید نتیجه این شد که در مدت چهار سال و چند ماه خلافت علی به علت حساسیتی که حضرت در امر عدالت داشت, دائما در حال مبارزه بود و آنی راحتش نمیگذاشتند او حکومت را برای اجرای عدالت میخواستو همین شدت عدالتخواهی بالاخره منجر به شهادتش در محراب شد .
دوره خلافت برای علی ( ع ) از تلخترین ایام زندگی او به حساب میاید , اما از نظر مکتبش او موفق شد بذر عدالت را در جامعه اسلامی بکارد اگر علی ( ع ) بجای آن دوره کوتاه , بیستسال خلافت میکرد در حالیکه نظام زمان عثمان همچنان باقی می ماند امروز نه اسلام باقی مانده بود نه علی ( ع ) , نه نهج البلاغه و نه اسمی از عدالت اسلامی علی هم خلیفه ای میشد در ردیف معاویه .
روش علی ( ع ) بوضوح بما میاموزد که تغییر رژیم سیاسی و تغییر و تعویض پستها و برداشتن افراد ناصالح و گذاشتن افراد صالح به جای آنها بدون دست زدن به بنیادهای اجتماع از نظر نظاماتاقتصادی و عدالت اجتماعی , فایده ای ندارد و اثر بخش نخواهد بود به علی ( ع ) میگفتند قانون که عطف بماسبق نمی کند شما هر کاری میخواهید بکنید , بکنید ولی از امروز به بعد میخواهی رعایتعدالت بکنی , رعایت مساوات بکنی بسیار خوب , ولی از امروز آنچه که در زمان خلیفه پیشین صورت گرفته استمال سابق است و ارتباطی به دوران حکومت شما ندارد .
و علی ( ع ) در جواب همه این به اصطلاح نصیحتها میفرمود : نخیر , قانون الهی عطف بما سبق می کند , | ان الحق القدیم لا یبطله شیئی | حق کهنه را چیزی نمیتواند باطل کند وقتی بر من ثابتاست حق این است و باطل آن , ولو سالها از روی آن گذشته فرقی نمی کند , من باید حق را به موضع اصلیش بر گردانم .
آغاز کناره گیریها و بهانه گیریها
افرادی که میدانستند مشمول حکم عدل علی خواهند شد آمدند و به کناری نشستند و مدتی باهم مشورت کردند , نماینده ای از طرف خود فرستادند . آن نماینده ولید بن عقبة بن ابی معیط بود . آمد و اظهار داشت : یا اباالحسن ! اولا خودت می دانی که همه ما که اینجا نشسته ایم به واسطه سوابقی که با تو در جنگهای اسلام داریم دل خوشی از تو نداریم و غالبا هر کدام از ما یک نفر داریم که در آن وقتها به دست تو کشته شده , ولی ما از این جهت صرف نظر می کنیم و با دو شرط حاضریم با تو بیعت کنیم : یکی اینکه عطف به ما سبق نکنی و به گذشته هر چه شده کاری نداشته باشی , بعد از این هر طور                   می خواهی عمل کن , دوم آنکه قاتلان عثمان را که الان آزاد هستند به ما تسلیم کن که قصاص کنیم , و اگر هیچ کدام را قبول نمی کنی ما ناچاریم برویم به شام و به معاویه ملحق شویم .
فرمود : اما موضوع خونهایی که در سابق ریخته شده خونی نبوده که به واسطه کینه شخصی ریخته شده باشد , اختلاف عقیده و مسلک بود , ما برای حق               می جنگیدیم و شما برای باطل , حق بر باطل پیروز شد , شما اگر اعتراض دارید , خونبهایی می خواهید , بروید از حق بگیرید که چرا باطل را در هم شکست و نابود ساخت . اما موضوع اینکه من به گذشته کاری نداشته باشم و عطف به ما سبق نکنم , در اختیار من نیست , وظیفه ای است که خدا به عهده من گذاشته و اما موضوع قاتلین عثمان اگر من وظیفه خود می دانستم که آنها را قصاص کنم خودم همان دیروز قصاص می کردم .
ولید بعد از شنیدن این بیانات صریح و قاطع بازگشت و به میان هم مسلکانش رفت و سخنان امام را به آنها گفت . آنها هم حرکت کردند و رفتند و تصمیم خود را بر مخالفت و دشمنی , یکطرفی و علنی کردند .
علی و استفاده از عنوان خلافت
در انتها, قسمتهایی جزئی از کارهای شخصی و سختگیریهایی که علی بر خودش در این موضوع می کرد بیان می شود. علی ( ع ) به هیچ وجه حاضر نبود نه خودش و نه کس دیگر از بستگانش و یارانش از عنوان خلافت سوء استفاده کنند . حتی گاهی سوء استفاده هم حساب نمی شد , فی الجمله اولویتی به شمار می رفت , آن هم اولویتی که دیگران درباره او قائل می شدند , نه خودش . اگر به بازار می رفت که چیزی بخرد کوشش می کرد کسی را پیدا کند که او را نشناسد که او خلیفه امیرالمؤمنین است , برای آنکه مبادا ملاحظه او را بکند و بین او و دیگران فرق بگذارد . همین قدر هم حاضر نبود از عنوان خودش استفاده بکند .
مناصب اجتماعی از نظرکسی که واقعا وظیفه خودش را انجام دهد و نخواهد از عنوان خودش استفاده بکند نباید گفت حق است , باید گفت تکلیف است . فرق استبین حق و تکلیف . حق یعنی استفاده و بهره , تکلیفیعنی وظیفه . اگر ما سوء استفاده ها را از مناصب اجتماعی بگیریم آن وقت می بینیم نمی توانیمعنوان حق به آنها بدهیم , باید عنوان تکلیف به آنها بدهیم . آن وقت استکه اگر بخواهیم درباره بعضی مناصب بحث کنیم که آیا شامل فلان دسته و فلان صنفمی شود , باید بگوییم آیا این تکلیفشامل آنها هست یا نیست ؟ نه اینکه آیا این حق به آنها می رسد یا خیر ؟ صورت مسأله بکلی عوض می شود . مثلا           می گوییم[ ( سربازی](تکلیف استنه حق لهذا می گوییم[ ( سرباز وظیفه]                    ( نمی گوییم[ ( حق سربازی](. اگر بنا شود از عناوین سوء استفاده نشود و خالص عمل شود , معلوم می شود همه اینها تکلیف است نه حق . شرایط تکلیفهم غیر از شرایط حق است . برای علی که هیچ گونه سوء استفاده ای از خلافت نمی کرد , خلافت و حکومت تکلیف بود نه حق . اگر بنا شود از تکلیف و وظیفه ای استفاده های نامشروع بشود هر تکلیفی را می شود به غلط نام حق رویش گذاشت . اگر نماز خواندن که صددرصد تکلیف است مورد سوء استفاده واقع شود و منبع درآمد زندگی کسی بشود از نظر آن شخص استفاده جو نماز خواندن یا امامت جماعتحق استنه تکلیف, بزرگترین حقها هم ممکن است باشد , اما حقیقت این طور نیست .
وقتی علی مرتضی ( ع ) را می بینیم که حتی حاضر نیست این قدر از عنوان خود استفاده کند که وقتی چیزی می خواهد بخرد از کسی می خرد که او را نشناسد – مبادا به احترام مقام خلافت به او ارزان تر بفروشد – باید بگوییم حتی خلافت هم تکلیف است نه حق , چه تکلیفی , که بالاتر از آن تکلیفی نیست , از تکلیف هم بالاتر است , ریاضت است .
در روزهای گرم میآمد بیرون دارالاماره و در سایه می نشست , مبادا مراجعه کننده ای بیاید و در آن هوای گرم به او دسترسی پیدا نکند . این در واقع ریاضت بود , پر مشقت ترین تکلیفها بود .
به مالک اشتر می نویسد :
خود را از رعیت زیاد در پنهان مدار که این پنهان داشتن , خود نوعی فشار و تنگی است
سعدی در همین مضمون در بوستان می گوید:
تو کی بشنوی ناله دادخواه
به کیوان برت کله خوابگاه
چنان خسب کاید فغانتبه گوش
       اگر دادخواهی بر آرد خروش
روش سیاسی امام علی (ع)
اسلام در مسائل اجتماعی نمی گذرد , چون این گذشت , مربوط به شخص نیست , مربوط به فرد نیست , مربوط به اجتماع است . مثلا یک کسی دزدی کرده است . مجازات دزد دست بریدن است . صاحب مال نمی تواند بگوید من گذشتم . تو بگذری , اجتماع نمی گذرد , حق تو نیست , حق اجتماع است.
در حدیث است که روزی امیرالمؤمنین علی ( ع ) طبق عادتی که در ایام خلافت داشت که خود تنها می رفت و حتی در جاهای خلوتمی رفت و شخصا اوضاع و احوال را تفتیش می کرد در یکی از کوچه باغهای کوفه را می رفت, یکوقت فریادی شنید : الغوث ! الغوث! به فریادم برسید ! به فریادم برسید ! معلوم بود جنگ و دعوایی است . به سرعت به طرف صدا دوید . دو نفر با هم زد و خورد می کردند . یکی دیگری را می زد . تا امام رسید دعوای اینها تمام شد ( شاید هم امام علیه السلام آنها را صلح داد ) . معلوم شد آن دو نفر با هم رفیق هستند . وقتی امام خواست ضارب را جلب کند و ببرد , مضروب گفت من از او گذشتم . امام فرمود : بسیار خوب تو گذشتی , این حق خصوصی خودت است , از حق خودت گذشتی , اما یک حقی هم سلطان دارد , یعنی یک حقی هم حکومت دارد و یک مجازاتی هم حکومت باید بکند , این را دیگر تو نمی توانی بگذری[ زیرا] به تو مربوط نیست .
از کلمات علی علیه السلام است :وفای به عهد و پیمان و صداقتو راستی , ایندو قرین یکدیگرند . من سپری بهتر از وفا سراغ ندارم . کسی که به بازگشت به سوی خدا و روز قیامت ایمان داشته باشد هرگز با مردم با غدر و فریب رفتار                نمی کند . در روزگار ما بعضی نادانان خدعه و فریب را یک نوع حسن سیاستو  حسن تدبیر به حساب میآورند . گاه هست که اشخاص بصیر به تحولات و گردش امور هم راه حیله و نقشه شیطانی را می دانند ولی امر و نهی الهی مانع به کار بردن آن نقشه شیطانی است , لهذا در عین قدرت و توانایی کامل از به کار بردن آن صرف نظر می کنند , ولی آنها که پایبند دین و حقیقت نیستند انتظار اینگونه فرصتهای شیطانی را می کشند که در موقع خود استفاده کنند . از نظر علی علیه السلام مسئله وفای به پیمان , یک مسئله عمومی و انسانی است . در فرمان معروفی که به فرماندار خودش و به مقیاس امروز به استاندار خودش مالک اشتر می نویسد , یکی از دستورهایش این است که مبادا با مردمی عهد و پیمان برقرار بکنی و بعد هر جا که دیدی منفعت این است که عهد و پیمان را نقض بکنی , آن را نقض نمایی . بعد حضرت استناد می کند به جنبه عمومی و بشری عهد و پیمان , که اگر بنا بشود پیمان در میان بشر احترام نداشته باشد , دیگر سنگ روی سنگ نمی ایستد . عبارت این است: | و ان عقدت بینک و بین عدو لکعقده او البسته منک ذمه فحط عهدک بالوفاء | اگر با دشمن خودت پیمانی بستی یا آنها را با شرایط ذمه قبول کردی[به پیمانت وفادار باش] | و ارع ذمتک بالامانه و اجعل نفسک جنه دون ما اعطیت| عهده خودت را که پیمانی بستی به امانت رعایت کن و خودت را سپر قولی که                داده ای قرار بده . خیلی تعبیر عجیبی است ! | فانه لیس من فرائض الله شیء الناس اشد علیه اجتماعا مع تفرق اهوائهم و تشتت آرائهم من تعظیم الوفاء بالعهود | می فرماید از فرائض الهی هیچ فریضه ای نیست که مردم با همه اختلاف سلیقه ها و اختلاف عقیده ها , در آن , به اندازه این فریضه متفق باشند ( حالا عمل بکنند یا نکنند مسئله دیگری است ) و آن این است که پیمان را باید وفا کرد . چون این یک امری است که از وجدان انسان سرچشمه می گیرد و به عقیده خاصی مربوط نیست که کسی بگوید چون در دین ما دستور رسیده پس من عمل بکنم , و دیگری بگوید ولی در دین ما نیست پس لازم نیست عمل بکنم . می گوید این را وجدان هر بشری حکم می کند | و قد لزم ذلک المشرکون فی ما بینهم دون المسلمین لما استوبلوا من عواقب الغدر | حتی مشرکین که به مراتب از مسلمین پست ترند این مطلب را درک کرده بودند که باید پیمان را محترم بشمرند . پس چه رسد به مسلمین .
منابع :
۱- نهج البلاغه
۲- مجموعه آثار / استاد شهید مرتضى مطهرى

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>