در سوگ شهادت کریم اهل بیت

3

بقیع منتظر است؛ زیرا خوب مى‏داند دشمن اجازه دفن او را کنار مرقد پیامبر نخواهد داد؛ حتى اگر جنازه‏ اش تیرباران شود… روزگار غریبى است و امام مجتبى علیه‏السلام تنهاترین مرد. این را شهادت غریبانه‏ اش شهادت داده است.

دهانِ هر پنجره‏اى که امروز باز شود، رو به هواى مسموم کینه است و دهان هر غزل که باز شود، از طعم گس مصیبت حکایت مى‏کند.

لحظه‏ هاى غریبى است که دنیا با این همه اندوه، در قاب چشم ‏ها نشسته است.

کجاست مرهمى شفابخش براى زهرى که در این ثانیه ‏ها رخنه کرده است.

مدینه با نخل‏هاى دل‏سوخته‏اش که ریشه در آهِ امروز دارند، مرثیه‏اى مجسم است. چقدر قشنگ گفته ‏اند که «ماتم ‏ها به اندازه مهربانى آدم‏ ها وسیع می ‏شوند».

اینک نگاه می ‏کنم به سمت کریمانه‏ترین نام و گوشه هایی از رنج‏هاى بی ‏کرانه زمین که در «بقیع» جمع شده است.

مرواریدهاى کرامت در مدینه رسول، شیفتگی ‏هاى ماندگاری ‏اند که مجتباى خاندان نبوت بر جا گذاشته است.

کاش خورشیدِ امروز با این عقربک‏هاى زهردار ساعت‏ها بیدار نمی ‏شدند!

کاش شبانه‏ترین حزن براى آوردن جگرخراش‏ترین صحنه، در نمی ‏زد!

کاش همسر، این همه دشمن نمی ‏شد!

کاش بقیع را با غلیظ ‏ترین لهجه گریه، در محضرش نمى‏دیدیم تا دسته دسته مرثیه ‏هاىِ جان‏سوز متولد شوند.

اما تقدیر از درى وارد می ‏شود که انتظارش را ندارى.

خانه پر مى‏شود از «قساوت» که فرایند قلب همسر است.

بقیع، پذیراى نغمه‏هاى زخم می ‏شود.

آسمان می ‏بیند که برادر به بدرقه داغ‏پاره‏ها آمده است. حسین علیه‏السلام را به موسم بی ‏برادرى کشانده‏اند… .

چراغ را خاموش کن!

چراغ را خاموش کن و حرفى از جنس رابطه روز و شب به میان نیاور!

تاریکى این خانه از آنِ تو!

خود را به خواب می ‏زنم تا سایه لرزان تو را که بر دیوار می ‏افتد، نبینم و آن‏گاه که تو دست آلوده‏ات را به سوى پیاله افطارم دراز می ‏کنى، پشت به تو مى‏نشینم.

از آداب جوان‏مردى و فتوت در قبیله بنی ‏هاشم به دور است که کسى به دشمن خود پشت کند و از میدان جنگ بگریزد، اما وقتى دشمن آن‏قدر به تو نزدیک است که مى‏توانى لرزش دست‏هایش را در وقت آماده کردن جام شوکرانت ببینى، همان بهتر که چشمت در چشمش نیفتد و دشمن از پشت خنجر بزند.

پدرم در گریز از غم غربت در میان جماعت حق‏ نشناس، خانه ‏نشینى را برگزید تا با خارى در چشم و استخوانى در گلو، شیوه سکوت پیشه کند، اما من در زیر باران تهمت و زخم‏زبان و طعنه، سایه‏بان خانه خویش را شکسته دیدم. دشمن، آخرین پناه و دستگیرم را نیز به اشغال خود درآورده بود.

خورشید را با کرم شب‏تاب عوض کردى!

مرا تنها بگذار، دیگر نیازى نیست بوى خیانت را در پستوى خانه پنهان کنى!

تمام این روزها که بى‏وفایى‏ات را با دروغ به هم مى‏بافتى تا تشت رسوایى‏ات از بام نیفتد، تاروپود قالى کهنه و پوسیده دلت، پیش رویم از هم گسسته بود.

تو گمان کردى آن وعده‏هاى سر خرمنِ سوخته، مى‏تواند مس وجود تو را طلا کند و ازاین‏رو، خورشید را با یک مشت کرم شب‏تاب عوض کردى!

طلا در همین خانه بود و راز کیمیاگرى در دوست داشتن نور!

نگذار چشم زینب علیهاالسلام به تو بیفتد!

از این خانه برو! صداى قدم‏هاى پرشتاب خواهرم در کوچه مى‏پیچد.

هزار بار در دل آرزو کرده است خدا کند که خبر دروغ باشد و تو بهتر از هرکسى مى‏دانى که خبر را به درستى به گوش عقیله بنى‏هاشم رسانده‏اند.

به کنیزان گفته‏ام تشت پر از خونابه‏هاى جگرم را پنهان کنند. به تو نیز مى‏گویم که پیش از ورود زینب علیهاالسلام از اینجا برو. طاقت ندارم پیش از کربلاى حسین علیه‏السلام ، چشم خواهرم به چشم قاتل برادرش بیفتد.

همان یک کربلا براى خمیدن قامت زینب علیهاالسلام کافى است.

از جلوى دیدگان خواهرم بگریز!

تقدیر زینب علیهاالسلام

از کنار بسترم برخیز! آمده‏اى بر زخم‏هاى دلم نمک غربت بپاشى؟

آن همه سلام‏هاى بى‏جواب جماعت پشت پنجره بس نبود که تو نیز گرد و غبار اندوه را از طاقچه خانه‏ام بر دامانم مى‏تکانى؟! آن همه سنگ که گلدان امیدم را شکست، بس نبود که تو نیز گلبرگ‏هاى دلم را پرپر مى‏کنى؟!

اگر قرار بر پرستارى این تن مسموم و قلب مغموم باشد، هیچ‏کس نزدیک‏تر از زینب علیهاالسلام به من نیست. در تقدیر خواهرم نوشته‏اند که پرستار قلب‏هاى سوخته باشد، از مادرم زهراى مرضیه علیهاالسلام ، تا رقیه سه ساله!

کاش زینب زخم‏هاى تنم را نبیند!

به آن بقچه قدیمى دست نزن! هنوز از آن، عطر یاس دست‏هاى مادرم برمى‏خیزد.

اگر قرار باشد کسى کفنم را از آن بقچه درآورد، جز زینب علیهاالسلام محرمى نیست؛ فقط خواهرم مى‏داند که آن دو کفن باقى‏مانده به چه کار خواهد آمد!

کار یکى به تیرهاى خونین ختم مى‏شود و دیگرى به غنیمت مى‏رود.

فقط خدا کند وقتى عباس علیه‏السلام تابوت تیر باران شده را بر زمین مى‏گذارد و حسین علیه‏السلام کفن خونین مرا باز مى‏کند، خواهرم زخم‏هاى تنم را نبیند!

اینجا عباس علیه‏السلام ، زیر بازوى زینب علیهاالسلام را مى‏گیرد و حسین علیه‏السلام ، سرش را بر سینه خویش مى‏نهد، در هزارتوى مصیبت کربلا چه کسى موى سپید و پریشان زینب علیهاالسلام در وقت مراجعت از مقتل حسین علیه‏السلام را مى‏پوشاند!

لحظه ‏هاى غریبى است. شکوه برزخى یک سفر بى‏بازگشت؛ بغض ترک‏خورده یک سکوت طولانى!

زمان به افطار نزدیک مى‏شود و زمین به لرزشى عظیم تن مى‏دهد. روزه سختى بود. همه زخم‏هاى اسلام در روزه امروز او حلول کرده است. بغض، گلوى صبرش را مى‏فشارد. مدت‏هاست که با غمى مهیب دست به گریبان است، ولى اینک دلش براى سفرى تنگ شده است!

این شب‏ها، مکر مخفیانه‏اى در خانه او رخنه کرده است. همسرش جعده، مدتى است مرموز و تلخ به او مى‏نگرد. عجیب‏تر اینکه از نگاه امام فرارى است. به غروب نزدیک مى‏شود؛ به غروبى غریبانه!

پس از على علیه‏السلام ، چه بار سنگینى بر شانه‏هاى شکسته‏اش منزل کرد! آن جماعت به ظاهر مسلمان، چقدر پشت او را خالى کردند و چه‏ها بر سر دل بى‏تابش آوردند! خدا مى‏داند.

اینکه با قرصى نان و مشتى خرما و جرعه‏اى آب روزه بگشاید، افطار نیست. آیا روزه خاموشى او را گاه افطارى روشن فرا مى‏رسد؟! تقدیرش روزه صبر و سکوت بود و تقدیر حسین علیه‏السلام افطار روشن فریاد و حماسه.

از کوزه مى‏نوشد تا افطار کرده باشد، اما زهر در تاروپودش حلول مى‏کند و… .

زینب علیهاالسلام جامه سوم مصیبت را بر تن مى‏کند. شام سیاه مدینه جارى شده و جگر پاره امام بر تشت… .

بقیع منتظر است؛ زیرا خوب مى‏داند دشمن اجازه دفن او را کنار مرقد پیامبر نخواهد داد؛ حتى اگر جنازه‏اش تیرباران شود… روزگار غریبى است و امام مجتبى علیه‏السلام تنهاترین مرد. این را شهادت غریبانه‏اش شهادت داده است.

اى کریم اهل بیت! از اعتراض خاموشت مى‏نویسم که چون نجابت گل‏هاى محمدى، عطر ایمان را در فضاى تنگ زیستن منتشر کرد؛ آنجا که مظلومیت تو، بى‏وفایى و سستى یارانت را تنهایى به دوش کشید.

از تو می ‏نویسم که زهر خیانت، لخته‏هاى جگرت را از گلوى حق‏پرستت سرریز کرد و خاک مدینه به خون غربت بخشنده‏ترین شاخه امامت آشنا شد.

آن‏که بر زانوان پیامبر مى‏نشست تا با بوسه‏اى از نفس‏هایش جان رسول الله را تازه کند، اینک راه نفس‏هایش با مکر زنانه‏اى خاموش شده است.

آن روز که بخشندگى دستانت بر سر زبان‏ها افتاده بود، تشت ابلیس براى جان عزیزت دهان گشود و تو کریم‏تر از آن بودى که جعده را از معامله با معاویه مأیوس کنى!

آن جگر پاره، تلخى صلحى بود که ناخواسته فرو داده بودى و اکنون به سرنوشت دانسته خود تن می‏دهى تا بقیع که چون سالى، دست خود را براى گرفتن جسمت گشوده است، ناامید باز نگردد.

امشب، زمین بر طبل مصیبت مى‏زند و این صداى قلب زمین است که در خاموشى تو فرومی ‏ریزد

برگفته از سایت تبیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>